صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
193
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
فشار آورد ، به سايه مىرود . اما عياش نپذيرفت و با ابو جهل و حارث عازم مكه شد ، تا سوگند مادرش را پاس بدارد . عمر گفت : اكنون كه عزم رفتن دارى ، اين شتر مرا ببر ؛ چون شترى گزيده و رام و راهوار است و بر آن سوار شو . اگر رفتار همراهانت تو را دچار شك و شبهه كرد از توان اين شتر كمك بگير و خود را از دست آنان به در كن . عياش بر شتر سوار شد و با هم به راه افتادند . در راه ابو جهل به عياش گفت : شترم خسته شده ، ممكن است مرا سوار كنى ؟ گفت : چرا ! [ بيا سوار شو . ] شترها را خوابانيدند كه ابو جهل سوار شود . وقتى هر سه پايين آمدند ؛ ابو جهل و حارث بر او حمله بردند و با طناب محكم بستند و در روشنايى روز به مكه آوردند و به مردم مكه گفتند : كارى كه ما با اين انسان ابله كردهايم ، شما نيز بايد با افراد نادان خود چنين رفتار كنيد . « 1 » ( 1 ) اين سه نمونه از آزار مشركان نسبت به مسلمانان مهاجر بود . اما با اين وصف ، مردم دسته دسته و گروه گروه از مكه خارج مىشدند و راه مدينه را در پيش مىگرفتند و تا دو ماه و چند روز پس از پيمان بزرگ عقبه جز پيامبر ، ابو بكر ، على و كسانى كه اسير مشركان بودند ؛ كسى از مسلمانان در مكه نمانده و ماندن ابو بكر و على هم به دستور پيامبر بود . پيامبر آمادهء مهاجرت گشته و در انتظار فرمان خدا نشسته و ابو بكر نيز خود را براى مهاجرت مهيا كرده بود . « 2 » ( 2 ) بخارى از عايشه نقل مىكند كه پيامبر - به طور موجز - يثرب را به مسلمانان معرفى نمود و گفت : هر كس مىخواهد به آنجا مهاجرت كند . مسلمانانى كه به حبشه رفته بودند به مدينه مهاجرت كردند . ابو بكر - رضى اللّه عنه - براى مهاجرت مجهز گرديد ؛ اما پيامبر گفت : آرام باش ؛ اميدوارم خداوند دستور مهاجرتم را بدهد . ابو بكر گفت : فدايت شوم ، آيا چنين اميدى هست ؟ گفت : بله ! ابو بكر [ به دستور پيامبر ] ماندگار شد تا با او همسفر باشد و چهار ماه دو شتر
--> ( 1 ) - هشام و عياش در قيد اسارت كفار مكه ماندند تا پيامبر به مدينه مهاجرت كرد . روزى فرمود : چه كسى هشام و عياش را براى من مىآورد ؟ وليد پسر وليد گفت : اى پيامبر خدا ! من آنان را مىآورم . آنگاه وليد مخفيانه به مكه رفت . به زنى كه برايشان غذا مىبرد رسيد و او را دنبال كرد تا جايگاهشان را پيدا نمود كه در اتاقى بدون سقف زندانى بودند . شبانگاه وليد از ديوار بالا رفت و هر دو را از بند آزاد و بر شتر خود سوارشان نمود و به مدينه رهسپار شدند . ( ابن هشام ) ( 2 ) - زاد المعاد .